به یاد عزیزی مهربان

یادش بخیر ساعت سه که می شد چقدر بی تاب اومدنت به خونه
بودم. چقدر دلم از صبح تا ظهر برات تنگ می شد وقتی می اومدی اکثر اوقات
غذا گرم می کردیم و من هم که معمولا ناهار نخورده بودم کنارت مشغول
خوردن ناهار می شدم. شاید هر کی اینها رو بخونه باورش نشه ولی
من عاشق تو بودم...
تو همه کس من بودی
همه زندگیم...
وقتی غرق صحبت می شدیم و صدای خنده هامون بالا می رفت از طبقه پایین
صدامون می زدن و می گفتن کمتر بخندید چه خبر شده... مطمئنم بهمون
حسودیشون می شد. تو دوستان زیادی داشتی اما من نه
تو هم دوست
هم همراز
هم مادر
هم خواهرم بودی.
مرضیه عزیزم هنوزم هر وقت وارد اتاقمون می شم تو رو می بینم که کنار
بخاری دراز کشیدی و داری از سرد بودن هوا حرف می زنی و می گی در
رو هم پشت سرت ببند.
خونه بدون تو مفهوم خونه نداره و زندگیم بدون تو خیلی تیره است.
خیلی...
هر وقت به خونت می اومدم با خنده های معصومانت که من عاشقش بودم
ازم استقبال می کردی اما اون روز آروم خوابیده بودی و هر چی صدات زدم
و بغلت کردم بیدار نشدی. انگار روحت پرواز کرده بود.
خیلی بیرحم بودیم با دستان خودمون به خاک سپردیمت.
همیشه با خودم فکر می کردم. فرشته من چرا بال نداری اما اون روز که
جفتت رو پیدا کردی و با هم پرواز کردید تازه فهمیدم بال داشتی ولی من
نمی دیدم...
اون روز رو که با هم رفتیم خیاطی یادته ؟ بهم گفتی کاش هیچکس تو این روزا
نمیره اخه خیلی سرده هیچکی مراسم خاکسپاریش نمی ره. مرضیه عزیزم
نمی دونی مراسم تو که توی سردترین روزای سال بود چقدر شلوغ بود. همه
دوستان و آشنایان دور و نزدیک .... همه بودند . همه بودند . همه غیر از تو ![]()
مرضیه جان می دونی این روزا کار من شده حسرت خورن حسرت همه اون
روزایی که می تونستم بیشتر پیشت باشم و نبودم.
حسرت شب آخر که دعوتم کردی برای جشن و قبول نکردم.
من چه احمق بودم![]()
تو این روزایی که نیستی اتفاقای زیادی افتاده. یادته چقدر نگران بهرام بودی
و همیشه و هر جا شده بهش گیر می دادی که ازدواج کنه؟
ما بی رحمانه در نبود تو جشن گرفتیم. رقصیدیم. اما تو نبودی ![]()
تو رو خدا به خوابم بیا.
تو رو خدا تنهام نزار![]()

از تو آینه ساخته بودم
به چه سادگی شکستی...

در کنار رویاهایم
یک صندلی خالی از آن توست
حتی اگر ننشینی
باز از آن توست...

یادها فراموش نخواهند شد
حتی به اجبار!
و دوستی ها ماندنی اند
حتی با سکوت...!
برایم مداد بیاور مداد سیاه
میخواهم روی چهرهام خط بکشم
تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم
یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!
یک مداد پاک کن بده برای محو لبها
نمیخواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!
یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم
شخم بزنم وجودم را ... بدون اینها راحتتر به بهشت میروم گویا!
یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد
و بیواسطه روسری کمی بیاندیشم!
نخ و سوزن هم بده، برای زبانم
میخواهم ... بدوزمش به سق
... اینگونه فریادم بی صداتر است!
قیچی یادت نرود،
میخواهم هر روز اندیشه هایم را سانسور کنم!
پودر رختشویی هم لازم دارم
برای شستشوی مغزی!
مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند
تا آرمانهایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.
میدانی که؟ باید واقعبین بود !
صداخفه کن هم اگر گیر آوردی بگیر!
میخواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،
برچسب فاحشه میزنندم
بغضم را در گلو خفه کنم!
یک کپی از هویتم را هم میخواهم
برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،
فحش و تحقیر تقدیمم میکنند،
به یاد بیاورم که کیستم!
ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی میفروختند
برایم بخر ... تا در غذا بریزم
ترجیح میدهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !
سر آخر اگر پولی برایت ماند
برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،
بیاویزم به گردنم ... و رویش با حروف درشت بنویسم:
من یک انسانم
من هنوز یک انسانم
من هر روز یک انسانم!
نامه ای از ویکتور هوگو
قبل از هر چیز برایت آرزو میکنم که عاشق شوی ،
و اگر هستی ، کسی هم به تو عشق بورزد ،
و اگر اینگونه نیست ، تنهاییت کوتاه باشد ،
و پس از تنهاییت ، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید .......
اما اگر پیش آمد ، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی ،
از جمله دوستان بد و ناپایدار ........
برخی نادوست و برخی دوستدار ...........
که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد .
و چون زندگی بدین گونه است ،
برایت آرزو مندم که دشمن نیز داشته باشی......
نه کم و نه زیاد ..... درست به اندازه ،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قراردهند ،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد.....
تا که زیاده به خود غره نشوی .
و نیز آرزو مندم مفید فایده باشی ، نه خیلی غیر ضروری .....
تا در لحظات سخت ،
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است،
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرپا نگاه دارد .
همچنین برایت آرزومندم صبور باشی ،
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند ........
چون این کار ساده ای است ،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند .....
و با کاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوارم اگر جوان هستی ،
خیلی به تعجیل ، رسیده نشوی......
و اگر رسیده ای ، به جوان نمائی اصرار نورزی ،
و اگر پیری ،تسلیم نا امیدی نشوی...........
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است
بگذاریم در ما جریان یابد.
امیدوارم سگی را نوازش کنی ، به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک
سهره گوش کنی ، وقتی که آوای سحرگاهیش را سر میدهد.....
چراکه به این طریق ، احساس زیبایی خواهی یافت....
به رایگان......
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی .....
هر چند خرد بوده باشد .....
و با روییدنش همراه شوی ،
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
به علاوه امیدوارم پول داشته باشی ، زیرا در عمل به آن نیازمندی.....
و سالی یکبار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی :
" این مال من است " ،
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است !
و در پایان ، اگر مرد باشی ،آرزومندم زن خوبی داشته باشی ....
و اگر زنی ، شوهر خوبی داشته باشی ،
که اگر فردا خسته باشید ، یا پس فردا شادمان ،
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیآغازید ...
اگر همه اینها که گفتم برایت فراهم شد ،
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم ...

روی قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت
زير باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت
چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا سم
آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت
روز ميلاد ، همان روز که عاشق شده بود
مرگ با لحظه ی ميلاد برابر شد و رفت
او کسی بود که از غرق شدن می ترسيد
عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت
هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد
دختری ساده که يک روز کبوتر شد و رفت...
که رویاهای مرا می دزدند
یا به لحن ترانه های کودکی ام می خندند
می دانم
به زودی
در زیر عبور این لحظه های پر شتاب دفن خواهم شد
ولی
تو را قسم به هر چه از بی قراری دریا شنیده ای
مگذار کسی هوای بارانی چشمت را
به گریه تعبیر کند...


